تبليغاتX
هر کس به زبان دل خود

 
 
God is always on the side which has the best football coach.
 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:13 توسط -------- |


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:33 توسط -------- |


سکوت زیباست

در آن می توان شکفت ، شکست ، خندید ، بارید

ترسید ، شنید....و هرگز نگفت

در او می توان فاصله ها را با ابهام ،

پیوند داد

در او می توان نشست و هیچ نگفت

زیباست این واژه پرفریاد

اما...افسوس که سخت از آن رنج بردم

سخت

هر چند ،

کدامین نگاه مرا پاسخ داد...؟

کدامین غرور مرا طلبید...؟

نه! عمیق ترین تبسم نیز نتوانست به من باور دهد

من باورهایم را شکستم

هیچ نتوانم باور کرد در این همه سکوت گزنده

و امروز

تنها می توانم بر تو ، بر او...و بر همه غبطه بخورم

می توانم آه بکشم و منتظر

چشم بدوزم

و باز هم افسوس که آن ها را برای همیشه به روی من بسته اید

و سکوت کردید

و اکنون که دیگر توان فریاد ندارم

شاید بهترین راه تسلیم است

شاید باید در یاءس گم شوم

وقتی توانی برای گشودن نور در لرزش محسوس خاطره ها ندارم

شاید بهتر است تسلیم شوم

شاید راست گفتی که

"سکوت ، پاسخی به جز سکوت ندارد "

اما چه فایده...؟

من نیز تسلیم شوم...؟

من نیز...؟

اما بدان به هر ترانه ی جان فرسایی که پیوند بخوری

همواره در سکوت ، می خوانمت

اما روزی این تک واژه ی رهایی سکوت را ،

از قید وجود رها می کنم

                                                  و نمی گذارم در او نابود شوم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:28 توسط -------- |


ای دی زیر متنا رو جدی نگیرین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 15:43 توسط -------- |


When I hear somebody sigh, "Life is hard", I am always tempted to ask, "Compared to what?"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:5 توسط -------- |


 

بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين‌ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن‌هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده‌ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد، همه «1» خواهد بود:

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟

1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر سئوال نكنيد!

1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!

1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!

1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟

1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نــه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!

1- وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــيم!
... همين!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:34 توسط -------- |


 

 

 

به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:0 توسط -------- |


 

 

تنهايي سرشار از موهبت است، زيرا در سکوت درون، خدا را خواهي يافت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 10:16 توسط -------- |


Solitude can be full of blessing,
because in the silence of the inner being, one finds God

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:40 توسط -------- |


 

باز هم به دنیای شاعرانه ام باز گشتم به آنجا که می توان احساسات را در زیر نقاب کلمات نهان کرد امروز مستاجر من اینجا را ترک گفت و رفت  نمی دانم شاید کلبه ای بهتر پیدا کرده  امروز بعد از مدتها آمده ام به کلبه ام تا بنویسم برای آخرین بار کاش تمامی مستاجر ها صاحب خانه می شدند ،ای کاش برای همیشه می ماند، اینجا سرای غم است، می دانم اینجا سرزمین دل خستگان است ،می دانم سرزمین باور ها، بودن ها و نبودن ها سرزنش نکنم رهروان شادی را که شوره زار نهادندو دشت بگزیدند انگار تمام زمين در تنهايي دفتر من است و تمام آبها جوهر خودنويسم تا هر آنچه که دل مي گويد بنويسم آري يک زخم کوچک دارد در دل تنهاييهاي من، که مرحمش سکوت است سکوت را لاي يک پارچه ي سپيد با کمي برگ درخت صبر ضميمه ميکنم و روي زخم دل مي گذارم شايد اندکي التيام يابد وقتی آخرین کلامم را بر این دفتر نگاشتم مرا محکوم کردند به انسانی که ریارا در پشت نقابی پنهان کرده بودو همه جا آن را با خود می برد مرا محکوم کردن به جرمی که هیچگاه مرتکب نشد م مرا به انسانی خطاب کردند که جز تزویر و ریا هیچ چیز را برای دیگران به ارمغان نداشت ، صداقت را از من به عنوان تهفه ای  گرفتند

اما يك چيز تو بگو اي صداقت راستی را چه كنيم وبه كدام كوچه راه خود را از سر گيريم؟؟؟ یک عمر هستی را در پی لمس حقایق همراه می شویم و عاشقانه روان را از کدورت محو می کنیم تا زلال ذهنمان معبر گذر کسی باشد که با خویشتنمان یکیست

اما ذهن زلال گذر گاه نیست و من هنوز فراّش کدورت روان خویشم. گر چه دیریست  گوشه نشین تنهایی ام  و اشکها را به تماشای  زمستان  می فرستم  ولی  چه سودو در این مانده ام که واژهء درد را با کدامین نغمه سر دهم هنگامی که کبوتران خیال در آسمان نومیدی به پرواز در می آیندو دستانم در حالت التماس می خشکند. اشک را به وسعت تنهایی می ستایم ودلخسته ترین نگاهم را به پیچکهای یادت تقدیم خواهم کردآنگونه که پرستوان مهاجر نام تو را بر بلندترین شاخه های درختان سر می دهند تایادآور روز های اوج باشد.هر چند در خیال آبی عشقت مانده ام و همراه شب بوها جاده ای تاریک را انتظارمی کشم امادر فراسوی نگاهم اشکی است که از تنهایی فرو می ریزد و خلوت  خویش  را با یادت  پر کرده و گلپونه های احساس را در آغوش خود پرورش می دهد تا درآینده ای نزدیک مرثیه خوان روز وداع باشند.همیشه در این فکرم  که در کنار  کدام  تكدرخت مویه های عاشقانه ا م را سردهم و باکدامین برگ پیوند دوستی بندم تا در روزهای سخت مرایاری کند.

. بيا و در امتداد نگاهم ببار تا آرزوهايم  رنگ تازه اي به خود بگيرندونگاهت رابه چشمانم پيوند بزن تا يادآورروزهاي خوش زندگي درطلوع خورشيد مهرباني باشد . دست نوشته هايت را بر مي دارم تا هر روزبا ديدن آنها خاطرات  گذشته را به تصوير ذهنم بكشانم و بدان در دريايي از غم و اندوه فرو رفته ام و دست و پا مي زنم و فريادم را كسي نمي شنود همانطوري كه فريادت را كسي نشنيدمن به  انتهای خویش رسیده ام  که طلوع هم  برایم  کاری  نخواهد کرد و تنها به آسمانی  خیره شده ام که  کبوتران نگاهت  در آنجا  لانه کرده اند . من سالهاست که اندوه بی پایان چشمانت را خوانده ام  و فوران آتشفشان قلبت را در سرزمین احساس  دیده ام . گر چه دیریست  به جویبارهایی  که نامت را زمزمه می کنندگوش جان سپرده ام  و با پرستو هایی  که  معنای کوچ را خوب می فهمند بارهازخم های به  کویر نشسته ات  را مرور کرده ام  اما  در این  مانده ام  که  کدام حنجره را برایت  بنوازم تا سکوت پنجره ات را تا بهار  بدرقه کند   آخرمن کدام زمستان را بپیمایم  که بهارش را دستان تو رنگین  کرده باشد  وقتی   که  رویای  سبز  شدن  را  در  هیچ  افسانه ای  نخوانده  باشم؟ این کلبه متعلق به توست هرگاه خواستی در ان بنویس

 

تره

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:26 توسط -------- |


صابخونه دستور داده این عسکو بزارم تو وبلاگ

گفته اگه نزاری اجارتو زیاد می کنم

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 17:55 توسط -------- |


می خاوم بدونم دیدگاه شخصیتا راجع به یه تصویر چیه؟ دوست دارم برداشتتون واسم تو قسمت نظرا بنویسین دیدگاه شخصی خودمو هم تو پست بعد می نویسم. دوس دارم بدونم کدومش به هم نزدیک تره.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:41 توسط -------- |


می گن راه حل آدمای ناامید اینه!!

به نظر که قشنگه میاد

 اما نه وقتی راه نفستو می گیره

چقدر جالب. به جای  این که دستتو بگیره نفستو می گیره.

کمکت می کنه

اما با این تفاوت که

کمکت می کنه تا بری اون دنیا

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:33 توسط -------- |


+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:53 توسط -------- |


سلام می دونین می خام چی کار کنم می خام با صاحب وبلاگ حرف بزنم که اونم تو وبلاگش بنویسه اینجوری پول اجاره وبلاگم کمتر میشه. مگه من چقدر در میارم که هم شکم زنو بچه سیر کنم هم پول اجاره بدم اونم اجاره چی اجاره وبلاگ . 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:32 توسط -------- |


+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:12 توسط -------- |