تبليغاتX
هر کس به زبان دل خود

 

دنيا را بد ساخته اند..... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:5 توسط -------- |


                                            به خلوتگاه تنهايت دوباره خواهم امد

وخواهم شكست سكوت تنهايت را وتو را به تجلي گاه روشنايي مي برم

 

به جايي كه احساس اينه قابل لمس باشد

 

به جايي كه سكوت معناي همه حرفهاي ناگفته است

 

به دور دستها به دياري كه ادمها زير سنگيني كوله بار خيانت بي صدا  نشوند

 

به دياري كه تنپوشي از صفا وهمراه دستاويزي از راستگويي به تن كنند

 

ودر دشت  وسيع صداقت

 

همراه با رقص واژه ها و با ترانه سكوت به دلبري دلهاي عاشق بورند

 

و از آنجا همگام با هم به ديار تو مي ايم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:53 توسط -------- |


کریما!

ای خدایی که شکوفایی نام تو بر لب ها صفا بخش دل های نا امید و بی طراوت است وسبزی یاد تو در جان ها، پرواز شاپرک های عاشق است در بیکرانه های افق بیداری و روشنایی، دست به دعا می برم واز تو می خواهم که همه ی مادران سرزمینم را در پناه خودت سالم و سرفراز داری و به ما توفیق دهی که مادر را بیشتر از هر وقت دیگری دوست بداریم و دست بوسش باشیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:38 توسط -------- |


 

 

چشمها پرسش بی پاسخ حیرانیها ! دستها تشنه تقسیم فراوانیها

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:37 توسط -------- |


می گن

           یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن

ولی حالا من می گم

          یا درست حرف بزن یا عاقلانه بشین نگا کن

اینو واسه اون دسته از عزیزانی گفتم که قسمت نظرات وبلاگو با محل نمایش تربیت خانوادگی اشتباه گرفتن.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:17 توسط -------- |


 

به جبران کدام نیرنگ به من رنگ ریا خورد؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:6 توسط -------- |


خداوندا

تو می دانی  که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:52 توسط -------- |


 

در سردی لحظه ها فراموش شدیم

 

در همهمه ی بی صدا فراموش شدیم

 

خواستم تا بار دیگر مطلبی بنویسم ، قلم نعره کشید ، کاغذ پاره شد و افکارم در هم پیچید . همه از من تقاضای سکوت کردند .قلم می دانست که باید شرح دردها و غمهایم را بصورت واژه ها نقاشی کند ، کاغذ می دانست که زیر سطور غم و اندوه محو خواهد شد و افکارم می دانستند که از دردهایم همانند زنجیری سردرگم می شوند . به دفتر خاطراتم روی آوردم، تلخی های گذشته را به یادم آورد به گذشته روی آوردم که پر از درد و غصه بودبه آینده روی آوردم هنوز وقتش نبود ه زمان روی آوردم دفتر غم برویم گشودچه هراس است از نگفتن؟؟من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشین داشت و نه ان دیگری که ... بگذریم اگر سکوت بودم در انتظار صدا فریاد می کشیدم گر بیابان بودم ازفراق باران می گریستم گر سایه بودم ازدوگانگی ادم ها نمی هراسیدم گر سنگ بودم از رهگذری خسته گله می بردم گر شقایق بودم تا ابد زندگی می کردم گر دیوانه بودم ساده می خندیدم گر شب بودم در انتظار صبح چشم بر هم نمی گذاشتم گر دشت بودم برای شب سجادای می شدم از عشق و امید ما من هیچ چیز و هیچ کس نیستم  جز خودم .دگردل کندم از دنیا،دگردرخود فرو رفتم مپرس ازاعتبارمن،دگرازرنگ ورو رفته دریغاازرفیقانم،مرا بیگانه میخوانند مراچون شمع کشتندوچون پروانه میرانند کسی که از صدا میگفت: به لب مهرسکوتم زد مرابالای بالا برد ولی سنگ سقوطم زد به هر یاری که رو کردم،یه دشنه بر لبم می کاشت هراس هر نفس مردن مرا یک دم رها نگذاشت به جبران کدام نیرنگ،به من رنگ ریا خورده به تاوان کدامین جنگ،به تن سنگ بلا خورده سکوتم حرفها دارد،ولی..........

به افق ها بنگر، به فراسوی نگاه ، به همان سایه بی رنگ سکوت ، به همان وسوسه بودن رنگ،به همان رنگ پر از مهر غروب، که پر از دلتنگی است، به همان لحظه بودن با عشق، که پر از سادگی و یکرنگی است ،به سرود غم پنهان سکوت، به غرور عاشق، به تلنگر زدن عشق، و یک آدم مغرور ،به سکوت شب عشق  و به فریاد غمین همچون درختی که برگهایش را میریزد کلمات مرا بر زمین می ریزم باشد که اندیشه های نا گفته ام در سکوت تو بشکفد .روزگاری است که دلم نه سودای پروازهای بزرگ است و نه قلم مرا یارای شب دل خستگی هاست خواستم ننویسم اما هنوز چیزهایی هست که انسان را وادار به ستایش می کنندامدم تابگویم ان سو تر از جاری کلمات ، رود پر آبی است که بر بستر زمین خط کشیده شده است و واژه های خستگیهایم فواره می کنند آن سو تر از اکنون دهانه ای به وسعت واژها سرشار از تراوش است آن سو تر از دقیقه های گذران ، تلالو واژگان جذبه ای دارد که مرا به سوی خود می کشاند پیش می روم... پیش تر، و بر پوسته ی اندیشه های رنگین دست می کشم. چیزی انگار دود می کند! و من بر جای می مانم و دستم. دستی که سرشار از تهی است! دستی که هیچ رنگی از معنا در آن نیست.و چه بسیارند آن چیزها که درخششی پوشالین، آنها را در دیده ها بزرگ می کند، اما بی مغزی و پوکی و پوچی شان، با کمترین اشاره ای، نشانه ای، مرگ و نابودی آنها می شود. اندیشه های میرا، نیز کم هستند. چه لحظه ها که آغوش زمانه، فکری را در مشت های خویش فشرده است و له شده ی آن را در طاق متروک تاریخ نشانده!بیایید لبان تشنه ی احساس مان را از کوزه های دانایی و کاسه های بینایی، آب دهیم و بی تأمل لبان ذهن مان را به خاطره ی هر اندیشه ای نسپاریم. بیایید رنگ واژه ها را بشناسیم، طنین کلمه را دریابیم، تلألو راستین را از سراب دروغین جدا کنیم، لهجه ی صداقت را در هر جا و هر اندیشه ای جستجو کنیم و گلوی عاطفه را به دار هر دارنده ی اندیشه ای نسپریم.روزگاری هر وقت دلم می گرفت تمام غصه هایم را برتن سپید کاغذ تزریق می کردم تا در سستی گرمابخش کلمات غصه هایم کمرنگ شوندو این بار برای دلم می نویسم

ای دل برایت می نویسم از قشنگترین جاها، خشکترین احساسها ، از روزهای پر از تکرار ، چهره های پر نقاب ، از دلهای بی بهار ، کینه های همیشه برجا، از نگاه عروسکها ، نگاه خالی احساس ، از حضور پر از اجبار ، ریشه های همیشه در باد  ، ای دل برایت می نویسم ار آنان که خسته از حضور تکراریم طعنه ها بی مهابا می زننددر آخر پیش خود نیز تکراری شدم  ای دل این آخرین حرفها را برایت می نویسم دیگر فرصتی نیست ، پنجره را باید بست قلم را باید شکست دیگر برای سکه ای عشق دست نگاهم را پیش درگاه نگاهی خالی از احساس به گدایی نخواهم برد برای چند قطره محبت پیش سقا پیک خواهش نخواهم داشت رخت خیس خستگی را بر طناب آن رفاقت که زسنگینی خویش می نالد نخواهم انداخت .به یادت هست می گفتم  غم فروشی دوره گردم و با شادی بیگانه مرداب عشیم دردها و رنجهایم معبود ناکامی ها هستم و ارمغان آورنده ی نا امیدی هایم و تاجر یکه تاز غم در دنیا هستم

 

به قول قیصر امین پور:

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

 

و در آخر:

 

ای اشک دگر آروم بریز بر گونه ی بیمار من

لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

ای لحظه ی پایان من این امشب و فردا نکن

درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:45 توسط -------- |


تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی

ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی

چو شمع و گل شب و روزت به خنده میگذرد

تو گریه سحر و اه شب چه میدانی  

 

هر شب قلم سرد زندگي ام را بر ميداشتم و مشق فرداي تنهايي را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم .
هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود ، خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بود كه از روي تنهايي ميريختم
هر شب مشق تنهايي را با نام خدا آغاز مي كردم و با سكوت پر درد تنهايي به پايان ميرساندم.. همدم من چراغ بود و قلم ، دفتري كهنه بود يك دنيا غم.

همزبان من تنهايي بود و سكوت ، تكه كلام من سكوت بود ، فقط سكوت
 
مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر ميداد و مرا نا اميدتر از گذشته مي كرد! زماني آمد كه فصل دلم بهار شد ، نمره تكليفم 20 شد و از تنهايي فاصله گرفتم و عاشق شدم … هر شب مشق عشق را شروع به نوشتن مي كنم
مي نويسم از لحظه ديدار ، از آسمان پرستاره ، از شبي كه با ستاره درخشان آسمان دل تو به سر ميكنم و با خورشيد تو زندگي را از سر ميگيرم
واي به آن شبي كه دلم از عشق بگيرد ، واي به شبي كه اشك به سراغ چشمانم بيايد، واي به شبي كه مرغ عشق آواز تنهايي را از سر بگيرد، آن زمان از يك آسمان بي ستاره و تيره و تار مي نويسم ، از غم و دلتنگي و از غصه يار مي نويسم و باز نمره مشقم نمره تلخ گذشته ها خواهد شد!
من ديگر بهترين نمره ها را از معلم عشق نميخواهم ، من معشقوم را ميخواهم ، من خود او را ميخواهم
مشق عشق را در دفتر عشق براي دل خودم و يارم مي نويسم تا اينبار سرنوشت نمره واقعي را به من بدهد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:38 توسط -------- |


                             

                                       بادی عشق کاروانسرایی بیش نیست

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:18 توسط -------- |


 

کلمات چون رخت آویزی بودند برای اندوه من، که غصه هایم را آویزانشان می کردم و دلم خالی میشد

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:51 توسط -------- |


خبر اومد زیارم

سر اومد انتظارم

رسیده وقت دیدار

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:20 توسط -------- |


واسه یه بار اسم منو با خون و دل صدا کن

بهش بگین

بهش بگین از همه دیوونه ترم بذار حسودا ببینن ساده ازش نمی گذرم

بهش بگین خرابشم مثل یه عاشق به گناه ، مثل یه زندونی به بند

بهش بگین

بهش بگین

که روزگار دست رفاقت نمی ده بی خودی نیست نگاهم فقط تو رو پسندیده

بهش بگین

صداقتم ، برگ برنده ی منه  دلم تو آب و آتیشه لحظه ی بله گفتنش

بهش بگین

بهش بگین

اما نه حرفی نزنید وقتشه که خودم بگم عاشقتم فقط همین

بهش بگین

بهش بگین

از همه دیوونه ترم بذار حسودا بدونن ساده ازش نمی گذرم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:45 توسط -------- |


خوشا روزی به امیدت نشستن 

به چشمانت دخیل عشق بستن

خوشا در زیر باران گریه کردن

و تنها با خدا در هم شکستن

خوشا در ارزویت دل سپردن

خوشا از دوریت ارام مردن

خوشا هر روز یاد تو بودن

خوشا دل را به عشقت تکیه دادن

تمام عمر عشقت را ستودن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:17 توسط -------- |


گفتی شتاب رفتنم برای توست 

گفتم پس آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:47 توسط -------- |


آخرین شب گرم   رفتن دیدمش

لحظه ها ی واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب

دیده ام گریان دلم بیمار بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:22 توسط -------- |


 

گفتمش بی تو چه خواهم کرد؟ عکس رخسار ماهش را داد

وقت رفتن همه را بوسید به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 14:28 توسط -------- |