پرسيدي پس از تو چه خواهم كرد ؟ ديگر خورشيد طلوع نخواهد كرد به اثبات فداكاري هرزگاهي با گيسوانت سنگ قبرم را معطر كن هر روز بعدازظهر با شاخه گلي برگرد وبر سنگ مزارم لحظه اي سر كن حتي اگر صدها كفن پوسانده باشم من ولي عشق مرا در زير سنگ و خاك باور كن و بر سنگ مزارم بنويسيد : راهي كه بايد بعد از نبود تو سپري مي كردم و به اوبگوييد : به او كه تنش بوي گلهاي سرخ را مي دهد به او كه با جادوي كلامش زيباترين لغات را شناختم به او كه لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ است به او كه نگاهش به گرميه آفتاب و دلش به زلالي باران است به او كه قلبش به وسعت درياست كه قايق كوچك دل من در آن غرق شده ، به او كه مرا از اين سرزمين خاكي به سرزمين نورو شعر و ترانه برد و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد من رفتم اما به او بگوييد : دوستش دارم به او كه صداي پايش را مي شنوم به او كه لحن كلامش را مي شناسم به او كه عمق نگاهش را مي فهمم به او كه ..... به او كه گل هميشه بهار من بود به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من بود و به او كه عشق جاودانه من بود من رفتم اما به او بگوييد : دوستش دارم
رفتم مرا ببخش راهي به جز رفتن برايم نمانده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 19:13 توسط -------- |
آن زمان که تابوت مرا بر دوش می کشند تنها توبر تابوتم بنگر اما هرگز اشک مریز . آن زمان که مرا در گوری خاموش نهادند و خاک سرد و فراموش بر روی من ریختند آن زمان که همگان رفتند لحظه ای تنها . لحظه ای بر بالای گورم بمان و دسته گلی را که برای آخرین وداع آورده ای آهسته بر بالای گورم بگذار اما پرپر نکن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:40 توسط -------- |

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:39 توسط -------- |
سرسبزترین بهارتقدیم توباد آوای خوش هزارتقدیم توباد گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بارتقدیم توباد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:51 توسط -------- |
درآن بعداز ظهرگرم غرورم از روی سادگی وازترس زندگی آرام وبی طنین شکست درآن بعداز ظهرگرم که تمام احساسم یکجا حرام شد گریه ام بند نیامد وتاتمامی شبهای سرد تمامی چشمم گریست وآن بعداز ظهرگرم دل تمامی کودکیم مانند اولین قلک گلی ام شکست آن بعدازظهرگرم پرازاضطراب بود پر از احتیاط وواکنش که نمی خواستم باورکنم غرورم شکست 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:24 توسط -------- |

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:6 توسط -------- |
اي كاش مي توانستم تنهايي ام را براي تو معنا كنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم مي ترسم ... مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بماند و حرفهاي نگفته ام هرگز به دنيا نيايد مي ترسم نتوانم بنويسم و كسي ادامه سرود فلبم را نشنود ميترسم نتوانم بنويسم و آخرين نامه ام در سكوت محض بميرد و تازه ترين شعرم به تو هديه نشود دوباره شب.... دوباره طپش اين دل بي قرارام دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رو مي افتد دوباره شب و ياد تو اين دل بي قرار دو باره شب دوباره تنهايي دوباره سكوت و من و يك دنيا خاطره وياد تو
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:8 توسط -------- |
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن در آورم نعره نيستند تا زناي جان برآورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنه ي شناسنامه هايشان درد مي كند من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي كند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنا دردهاي بومي غريب دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج اولين قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟ درد رنگ و بوي غنچه ي دل است پس چگونه من رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟ شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در اين ميانه من از چه حرف مي زنم؟ درد حرف نيست درد نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا كنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:8 توسط -------- |
عشق همانند قورباغه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري ليزه در ميره 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:28 توسط -------- |
زندگی شیرین است. . . چون می توان به چشم یک داستان بزرگ به آن نگریست. و داستان تلخ است اگر داستان یک زندگی بزرگ باشد. زندگی تلخ است. عقربه های زندگی تلخ می چرخند و ما ثانیه هایی هستیم که یکی پس از دیگری می میرند می روند تا به شیرینیه لحه صفر عاشقی برسند. زندگی شیرین است. و امان از دقیقه ای که دقیقه گذشتن ثانیه هایی است که دوستان و نیتکان ما هستند. می روند و ما باز می فهمیم که: زندگی تلخ است. اما باز به نبرد ادامه می دهیم می ایستیم به روی صفحه مدرج زمان و ما منتظر می مانیم تا عقربه آن از سر ما هم بگذرد و ما هم بگذریم و چون گذشتیم تازه درمی یابیم که: زندگی شیرین است . . . . . . یک روز می گذرد . . . دوباره به دقیقه خوشبختی ما می رسد اما آن هم می گذرد و باز به ساعت داستان تلخ یک زندگی بزرگ می رسد و می گوییم: زندگی تلخ است. از ساعت داستان تلخ یک زندگی بزرگ نیز می گذریم و باز به خط اول می رسیم "زندگی شیرین است چون می توان به چشم یک داستان بزرگ به آن نگریست. . ." و عقربه می چرخد و روزها می گذرند. . .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:55 توسط -------- |
زندگي را با تو مي خواهم خنده هاي بي ريا را بر لبان گرم تو من دوست مي دارم.... زندگي را با تو مي خواهم جز تو هرگز با كسي از عشق ، از اميد ، از فردا نخواهم گفت زندگي را با تو مي خواهم با تو مي خندم با تو مي گريم آه ،آري ...... با تو مي ميرم......
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 14:7 توسط -------- |