تبليغاتX
هر کس به زبان دل خود

 

 

سفر سلامت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:58 توسط -------- |


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 19:18 توسط -------- |


 

خداحافظ

طلوع من

غروب من

خداحافظ

تو ای محبوب خوب من

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:28 توسط -------- |


 

اومد و گفت واسه همیشه رفتم.

نفرتی وجودمو گرفته که هیچ وقت

ازم جدا نمیشه.

 

((خونآشام تولدت مبارک.))

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:56 توسط -------- |


تابوت من کجاست که در انتظار مرگ
 در این کویر شب زده تنها غنوده ام
 ای مرگ سر گذار دمی روی شانه ام
شعری برای آمدنت من سروده ام

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:28 توسط -------- |


 

زندگي قافيه شعر من است

شعر من وصف دلارايي توست

در ازل شايد اين

سرنوشت من بود ...

مي سرايم به اميدي که تو خواني ، ور نه

آخرين مصرع من قافيه اش مُردن بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:22 توسط -------- |


بي تو هر شب مينشينم در كنار خويشتن

 

اشك ميريزم به حال روزگار خويشتن

 

سخت دلتنگ از اين پس كوچه هاي روزگار

بي تو من هم آهنگ رفتن ميكنم

ميگزارم غم بماند يادگار خويشتن

 

لحظه هايم بوي پائيزي ز غربت ميدهند

 

عاقبت جان ميدهم در پاي دار خويشتن

 

بي تو در كنج اتاق خانه خلوت ميكنم

 

اشك ميريزم به حال روزگار خويشتن

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:22 توسط -------- |


 

مرا از من بگیرو باورم کن

بدون تو هیچم

زندگی بدون تو یعنی

مرگ ونیستی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:18 توسط -------- |


دارم آتیش می گیرم تمام تنم گر گرفته

 آخه خدایا

رفتنش با من نبود برگشتنش که با من نیست

می گی چی کار کنم ؟!!!

می گن دنیا رو اون قدر بزرگ ساختی که راحت میشه توش گم شد

منم ببر یه گوشش گمم کن

آخه اگه نباشه نمی تونم

می خوام داد بزنم ولی نمیشه

اخه چرا من؟؟؟؟

بخشندگیتو عشقست

بیا دوباره برشگردون بهم

التماستو می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 20:15 توسط -------- |


 

از دست دادمش

اونم به دست خودم

اگه بر نگرده میمیرم 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:55 توسط -------- |


 

عقل پرسید :که دشوار تر از مردن چیست

عشق فرمود: فراق از همه دشوارتر است

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:16 توسط -------- |


 

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ورنه از دردت جهان را بسوزانم چو شمع

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:14 توسط -------- |


 

داستان شب هجران تو گفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:1 توسط -------- |


 

انتظار

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:34 توسط -------- |


 گفتم فراق را نبینم دیدم

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:33 توسط -------- |


می توانم.....

آری!می توانم ساعت ها به انتظار صدایت ، طعم تلخ فاصله ها را جرعه جرعه سر بکشم...

می توانم به افتخار حضورت یکایک ثانیه ها را تحمل کنم...

می توانم با لبخندت تا بلندترین بلندی خدا صعود کنم...

و با یک لحظه اندوهت به آسانی از عرش قدرت سقوط کنم...

می توانم تمامی شب هایم را با آرزوی دیدارت سر کنم...

می توانم تمام غربتم را از رویای آشنای نگاهت لبریز کنم...

می توانم با تمامت آسمان در تمنای آغوشت دور از دیدگان همیشه مهربانت اشک بریزم...

و برای یک عبور از هرم عطر نفس های مقدست ، تپش تپش بغض بشکنم...

آری! می توانم تمامی تجربیات تلخ و شیرین باور وجودت را بارها و بارها تکرار کنم...

و رمز امنیت اعتماد شانه هایت را مکرروار قسم بخورم...

می توانم...و این تنها نشان زنده ماندنم است...

ساعت ها به امید روز دیدارت نشستن ، در انتظار گذشت زمان ، وسعت اقیانوس را گریستن ،

در آرزوی بازوان آرامش بخشت ، قطره قطره چکیدن...

این است حقیقت او که خندان می بینی اش...

چنان که گویی هرگز من نبوده است...!!

روزها می گذرد...ماه ها ترتیب دوازده دوره ی خود را هم چنان حفظ می کنند...

هفته ها ساعات بی پایان جان فرسای خود را با هیچ وابستگی ،

هر چند به سختی از دست می دهند...

و ثانیه ها زنده زنده جان مرا می ربایند

و هستی مه آلودم را پی در پی ، بیهوده می سرایند...

تا آن زمان که صبر را نوش نوش از قلبم بیرون کشند...

اما....چشمان مهربان تو زنجیری ست برای پایبندی کوبش های سنگین زخم دردناک دلتنگی...

و آرامش آن تک ثانیه ای که به آغوشت باز خواهم گشت ،

تنها دلیل پافشاری دست هایم برای ایستادگی بر شمارش نبضی ،

که در بهت دوری ات ناشکفته خشک می شود...

ای تقریر آرامشم!

جستجو کرده ام این حس دست نیافتنی را

در تمامی دستانی که به پاس قربت آشنایی ، در بر گرفته ام...

و خوب می دانم این بار اشتباه نمی کنم...

آرامش تنها در حضور تو به اسارت قلب عاشقم گرفتنی ست...

و با شادی تو رفتن تا سهم آسمان ، به سادگی لبخند کودکی...!

و لمس این واژه ی غریب ، قدرت بیان را حتی از نگارش انگشتانم می رباید...

تو ای سرور احساس من!

تنهاترین قطعه هایت را به این دریای پرخروش بسپار...

به این نام فراموش شده...

بگذار در نهایت قدرت تنهایی ، ضعف صدایم را و سستی قدم هایم را درک کنم...

و همواره می دانم نافرمانی از عشق را نخواهم آموخت...

و گریختن از حسرت نجوایی محال است...

گویی بی حادثه ترین جمله ی خلقت!

و شیشه ی عمر نخراشیده ی سکوتم ، با تو می گوید دلیل ماندنش را...

تنها دلیل توقف یک ذره از انهدامش را...

آری!تحلیل ناتمامی سردرگمی ام را اکنون می گویم...

بگذار برای یک لحظه و آخرین فریاد خراش بردارد نرمینه ی سکوت...

با تو می گویم که تنها دلیل بود...

ای تنها دلیل زنده ماندنم!پوسته ی جاودان غرورم را در هم بشکن...

و در جاده ی بی انتهای هراس انگیز حسرت ، در تنگنای احساس بودن ،

به یاد بسپار التماس چشمانم را که عاجزانه تنها یک چیز می خواهند...تنها یک چیز:

یگانه عشق جاودان زمینی ام ، با من بمان!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 13:10 توسط -------- |