تبليغاتX
هر کس به زبان دل خود

 گفتم فراق را نبینم  دیدم

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:2 توسط -------- |


 

آنقدر گاهی دلتنگ می شوم که ... با نواختن گیتارم به میهمانی ستاره ها می روم ٬ آنقدر نیاز دارمت که شاید امشب عاشقانه  با ستاره ها به رویاهای تو سفر کنم دوستت دارم . حتي آفتاب هم که بر پوستت مي گذرد من مي سوزم . پائيز از حوالي حوصله ات که بگذرد من زرد مي شوم ... و تا کفشهاي رفتنت جفت مي شود . من غريب مي مانم . من درست مثل خودم هنوز و هميشه دوستت دارم ما در سکوت هم بيگانه نيستيم آيا تو ميتواني سرشاري عظيمت را با پرده سکوت بپوشاني؟ با چشمهايت کلام خواهش را ننويسي؟ من در تو زيستم من با تو تا مرز بي خبري رفتم من با تو تا بينهايت، تا دوررفتم بنويس ، تکرار کن که ما در سکوت هم بيگانه نيستيم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:31 توسط -------- |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:22 توسط -------- |


 


 زندگی را از دریا بیاموز زیرا برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:32 توسط -------- |


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:43 توسط -------- |


 

عشق می طلبیم که آرام شویم از آشفتگی بی پایان دنیای بیرون .

وقتی عشق مبدل می شود به زخمی روی انگشت  چه باید کرد؟

حالا روی هر شی انگشت بگذاریم درد خواهد بود درد ...... 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:38 توسط -------- |


می گی گریه نکن

دستم رو می گذارم رو لبات

می گم یه لحظه فقط یه لحظه خودت رو بگذار جای من !

گذاشتی ؟

حالا آروم آروم دسته هام رو می کشم کنار

سعی کن فریاد نکشی ........

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:33 توسط -------- |


 

 

 

      ساعتها رو به روزها گره مي زنم و روزها رو به شبها مي بافم.

      همه لحظات تنهائي ام رو تو صندوقچه خاطرات ميذارم و اونو مي بندم.

      مي خوام خاطراتم رو هديه کنم به آينده، آينده رو هديه کنم به زندگي،

      زندگي رو هديه کنم به عشق و عشق رو هديه کنم به« تـــو»!

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:55 توسط -------- |


 

            آسمان آبي است مگر شك داري؟

      بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،

      بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند،

      آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...

      ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .

      می گویند :" خواستن توانستن است" ...

      می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

      اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟

      نخواهد برخیزد و بایستد؟

      همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،

      باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند

      ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد "پرواز را به خاطر بسپارم ."

      من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند،

      من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!

      من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟

      پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ،

نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ...

پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .

معجزه یعنی مـن ، یعنی تـــو دوست هم باورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن!

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

  بــاور مـعـجــزه جـاریـســت ، مگــر شـک داری ؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:52 توسط -------- |


 

چرا دیدم؟

چشم را گشودم و غم را دیدم ‏

ولی یاد تو آن را شکست و تو را دیدم

در مرداب سیاهی فرو رفتم

ولی در بین سیاهی سپید تو را دیدم

در جنگلی غمگین اسیر تنهایی شدم

تو را جست و جو کردم و باز تو را دیدم

در زمستان سرد دنیا گرفتار شدم

بهار چشمانت آمد و تو را دیدم

در صداهای وحشتناک دیوانه شدم

آواز آرامی را شنیدم و تو را دیدم

در یخچال سرد تنهایی نشسته بودم

دستان گرمی را حس کردم و تو را دیدم

در زیر باران چشمانم خفته بودم

آفتاب چشمانی به چشمم خورد و تو را دیدم

در غم های دل شکسته ی بی جان خود بودم ‏

با یاد تو شادی به دل نشست و تو را دیدم

در سکوت خود ، در گوشه ی اتاق ، در فکر تو بودم

صدای تو سکوتم را شکست و تو را دیدم

در حال زندگی آرام و بی دغدغه ی خودم بودم

زندگیم پر از غم های شادی شد چون تو را دیدم

زندگی و زندگی و زندگی اما بی تو

چرا نمی توانم با خیال راحت بگویم تو را دیدم؟

چرا نمی آیی در کنارم تا همیشه

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:47 توسط -------- |


زنده ام چونکه در کنارمی، هستم چون که تو عشقمی و خوشحالم زیرا تو خندانی…

می میرم زمانی که  می روی، نابود میشوم زمانی که  از من دور می شوی

گریانم زمانی که  غمیگینی ای عشق من …! پس بمان در کنار من

 برای همیشه و تا ابد ، با من زندگی کن ، با عشقم ، نه با خاطراتم!

  بمان و این زندگی را برایم غمگین تر ، و این دنیای بی محبت را برایم جهنم نکن!

 اینک که تو آمدی و در قلبم نشستی بیا و تا ابد عشق من و قلبم باش…!

اسمت امواج سهمگین دریای دلم را آرام میکند… اسمت چشمهای مرابهانه گیر می کند، مرا امید وار و آرام میکند ،چشمه غرور را در وجود من جاری میکند…!

غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بیش از حد!

معنای عشق را بیشتر از معنای واقعی خودش برایم معنا کردی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:14 توسط -------- |


سکوت کوچه های تار جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا میان شعرهای من

که بغض اشنای اسمانم گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا که پابند پاییزم

و اهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعرهایم

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:6 توسط -------- |


لحظه های با تو بودن در عین بی تو بودن

 لحظه های جاوید ذهنم را می گویم

  لحظه ها یی که یاد تو میهمان دل شکسته ام است

 دلی که روزی هزار بار می شکند

 از دوری از فراق از انتظار

 می دانی چه می گویم  تنها تو می دانی

 می دانی دل شکسته را مرهم بودن یعنی چه

 می دانی تکرار واﮋه غریب بی تو بودن یعنی چه

 می دانی زخم خورده از دنیای ویران بودن یعنی چه

می دانی بین آشنا بیگانه بودن یعنی چه

تو می دانی و تنها تو می دانی....!!!            

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:3 توسط -------- |


 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:12 توسط -------- |


بدون تو هرگز!

 

اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

اين عشق تو سرپناه آخر من است ، و اين دوست داشتنت ، تنها اميد بودن من است...

بدون تو حرفی برای گفتن نيست به جز يک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جايی برای ماندن نيست و هيچ راهی برای زنده بودن نيست....

چشم به راه تو ميباشم در اين جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از اميد!

وقتی غروب می شود و تو نیستی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مينشينم ، دلم ميخواهد آن لحظه همچو خورشيد در آسمان قلبم طلوع کنی ای وای از فردا...

اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

بدون تو جايی نيست برای ماندن ، بدون تو بايد سفر به آن سوی دنيا کرد....

  آری اين کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:21 توسط -------- |


دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

 دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم

 خيالت را براي پرواز مي خواهم

و خودت را نيز براي پرستش......

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:20 توسط -------- |


 

تو می آیی یقین دارم که می آیی

زمانی که مرا در بسترسردی میان خاک بگذارند

  تو می آیی یقین دارم که می آیی

دو دستت التماس آمیز ،می آید بسوی من

ولی پر میشود از هیچ ! هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد

ولی چشمان پر مهری ، دگر برچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند

لبانی گرم با شوری جنون آمیز ، نامت را نمی خواند

دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکندر نیست ،

که سر بروی آن بگذاری و درد درون گویی

دو دست کوچکش ، با پنجه هایی نرم و لغزنده ، میان زلفهای تو بازی نمی گیرد ، پریشان نمیسازد

 هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد

تو می آیی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ،

هراسان ، هر کجا ، هر گوشه ای  برق نگاهت را نمی پاید ،

مبادا که نگاهت بر نگاه دیگری افتد

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند به شوق دلکش و  شیرین

محال است این که بتوانی

بر آن چشمان خوابیده  دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی

نگاهت را بر نگاه من بیاویزی

به لبهایم کلام شوق بنشانی

محال است این که بتوانی

ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده در خاک است

دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ،

به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ،

جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند

و در آغوش سرد گور میپوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه

بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ، نرم می لغزد

جدا از دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد،

پریشانش نمی سازد ، دلی آنجا نمی بازد

تو با عشق و محبت باز می آیی ،

اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی ،

دگر مستی نمی بخشد

یقین دارم که می آیی ، بیا ،

بیا ای آنکه بغص هستیم در دستهایت بود .... دل دیوانه  ام افتاده لرزان زیر پایت بود

بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم تو تماما معبری بودند

تا نقش تو را همچون گل سرخی به گلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند

یقین دارم که می آیی.....بیا

 تا آخرین دو هم قدم های تو بالای سرم باشد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:14 توسط -------- |