
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:54 توسط -------- |
به جبران کدام نیرنگ به من رنگ ریا خورد ؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:43 توسط -------- |
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است هنوز
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:3 توسط -------- |
دلم گرفته از اين زمونه از اين روزگار وحشت و ترس تمام زندگيم و فرا گرفته هر شب چشمهامو به اين اميد مي بندم كه فردا هم مي تونم باهات باشم و برات زندگي كنم هميشه مي گفتم اگه امروز از هم غافليم اگه امروز نمي تونيم با هم روزهامونو سر كنيم فردايي هست كه با هم روزهامونو شب و شبهامونو صبح كنيم اما حالا بايد تو تك تك ثانيه ها دنبال لحظه اي بگردم براي با تو بدون در كنار تو بدون مي ترسم از فردايي كه بياد و تو نخوايي ديگه در كنارم باشي كاش هيچ وقت اون فردا نياد چون اگه اون فردا طلوع كنه منم غروب مي كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:25 توسط -------- |
روزگار می گذرد ..بی تامل و بی توقف سايه نيز زياد است و خموشی.. ولی رنگ نخواهم باخت.. چرا که من در دل خورشيدی دارم.. هميشه فروزان و بی وقفه.. و تو ای خورشيد من: وجودم از توست و ماندنم نيز... و لحظه لحظه بودنم مملو از وجود توست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:18 توسط -------- |
در دل من... می خواهم روزهای سیاهم را برگ برگ کنم می خواهم سوزی که دائم در وجودم حس می کنم به فراموشی بسپارم می خواهم قلمو خیال را در دست بگیرم وخودم را خوشبخت نقاشی کنم می خواهم همه جا را آبی کنم می خواهم آتش را از روزگار حذف کنم می خواهم از ته دل و قلبم فریاد بکشم تا شاید ذره ای از غوغا درونم کم شود تا شاید قلبم از یاد خاطره ها تهی نشود ای کاش دست کم صفحه خیالم این رنگ و بو را می گرفت دوست دارم خوب باشم و خوب بودن را حالا تجربه کنم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:2 توسط -------- |