
خدایا حافظش باش حسودان در کمینند
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:17 توسط -------- |
تنها امیدم تو هستی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:38 توسط -------- |
خیلی سخته که بدونی فردایی دیگه نداری باید تا می تونم نفس بکشم چون دیگه فردایی برای نفس کشیدن نیست تا می تونی باید ببینی چون دیگه چشمی نداری برای دیدن چشمی که از اشک کور شده قلبی که از درد بی تپش شده پس تا می تونم باید نفس بکشم و نظاره کنم زندگیمو که داره چه طور جلو چشمم نیست و نابود می شه سخته بدونی باید دیر یا زود کوله بارتو جمع کنی و بری بری جاییکه تنهایی و فراق و دلواپسی و دلتنگی می شه همخونت لبخند رو لبهات خشک می شه و معنایی دیگه نداره دیگه زندگی برات پوچ و بی معنی می شه دیگه اون نگاههای پاک و معصومش رو نمی بینی دیگه گرمای دستشو احساس نمی کنی دیگه هوایی برای نفس کشیدن نیست دیگه امیدی نیست که بخوای فردات و براش بسازی شب و به امید دیدن فردایی صبح کنی که در کنارشی همیشه به دستهای خالیت که یک روز تو دستاش بود نگاه می کنی و حسرت اون لحظات و می خوری نظاره گر عقربه های ساعاتی می شی که برای رفتن درنگ می کنن و زمان و تو پوچی متوقف کردن نظاره گر طلوعی باشی که چه زود غروب کرد و زندگی که چه زود به پایان رسید هنوز ۴ سال برای بودن فرصت دارم هنوز۱۴۶۰ طلوع خورشید و کنارت می تونم ببینیم هنوز ۳۵۰۴۰ ساعت برای بودن در کنارت وقت دارم هنوز ۲۱۰۲۴۰۰ دقیقه برای نفس کشیدن کنارت فرصت دارم هنوز ۱۲۶۱۴۴۰۰۰ بار ضربان قلبت رو می تونم احساس کنم و زندگی کنم پس باید تو این ۴ سال تمام زندگیمو بکنم خدایا به امید تو 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:50 توسط -------- |
خدایا کمکم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:19 توسط -------- |