
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:13 توسط -------- |
نمیدانم چه میخواهم خدایا ، به دنبال چه میگردم شب و روز چه میجوید نگاه خسته ی من ، چه افسرده است این قلب پر سوز ، ز جمع آشنایان میگریزم ،به کنجی میخزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها ، به بیمار دل خود میدهم گوش، گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ،به دامانم دوصد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند ، به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آندم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند یا خدااا آااااااااااه دل من ای دل دیوانه ی من ، که میسوزی از ای بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:36 توسط -------- |

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:16 توسط -------- |
غریبی بد دردیه
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:33 توسط -------- |